روزی از روزهای خدای زنده گان و زندگی ...
عشق آغاز شد ...
و پاینده باد این عشق٬ این زندگی در نهایت احساس زنده بودن و خود بودن. و با خود بودن برای دیگری بودن.
و خداوند عشق و زنده گی٬ این بار دو عاشق و دو معشوق را در کنار و همراه هم قرار داد در نهایت ظرافت و زیبایی٬ در نهایت خلوص و صداقت و در نهایت قدرشناسی از این بخشش الهی ... و امیدی در دل روشن ساخت تا همه ناهمگونیهای راه را به رنگ راه خود در آورد.
امید به قدرشناس بودن برای همیشه
سكوت، سكون، تاريكي درد، رنج، غم و تنهايي
يك روز بايد رفت، بايد رفت و نگاهي به پشت سر نيز نيانداخت.
يك روز بايد هر چه كه بودي را بگذاري و بروي، بگذري و نماني.
يك روز بايد از هر چه كه ميخواستي دل بكني، دلت را بكني و بميرانيش.
...
روزي خواهد رسيد، نه چنان دور، كه نميتوانستي انگاري ازش داشته باشي، ولي در راهي قرار خواهي گرفت كه گريزي از آن نيست. راهي كه نميخواستي انتخابت باشد!
دنيايي كه تصورش ميكردي، با تو تنها باقي خواهد ماند، بدون اينكه قدمي بتوان براي ساختنش برداشت.
خواهي ماند با حسرت هر آنچه كه ميتوانستي باشي.
خواهيم ماند با حسرت هر آنچه كه ميتوانستيم باشيم.
...
به دنيايي خواهيم رفت: بي رنگ، بي بو، بدون يك احساس.
جايي را بر خواهيم گزيد: تاريك، بدون چشمك حتي يك ستاره.
به عالمي وارد خواهيم شد: ساكت، بدون پرواز حتي يك پروانه ي تنها.
...
به سرنوشتي خواهيم رسيد كه خود خواهيم ساخت. خود خواهيم ساخت، آگاهانه و با اختيار. راهي را انتخاب خواهيم كرد كه به سرنوشتي كه پيش روي ماست ميرساندمان:
سكوت، سكون، تاریکی درد، رنج، غم و تنهايي
چرخ برهم زنم اَر غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
در میان بادیه بنشسته فرد
گفت ای مجنون شیدا چیست این؟
می نویسی نامه بهر کیست این؟
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم
بصحرا بنگرم صحرا ته وینم
بدریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته وینم
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
جاني و دلي، دل و جانم همه تو
تو هستي من شدي، از آني همه من
من نيست شدم در تو، از آنم همه تو
بيداري شبهاي درازم بيدي
نيمي غلطم كه خود فراق تو مرا
كي زنده رها كند كه بازم بيدي
وز من دل ِ بي رحم تو بيزار تر است
بگذاشتي ام، غم تو مگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر است
دل را به هوا شكسته مي دارد دوست
زین پس٬ من و دل شکستگی بر در او
چون دوست٬ دل ِ شكسته مي دارد دوست
آن به كه به سوداي تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه كنم، بهر چه مي دارم دل
هر خون ِ جگر كه بي تو خوردم هيچ است
از درد تو هيچ ْ روي درمانم نيست
درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه كنم حديث ما بود دراز
دل تنگم و ديدار تو درمان ِ من است
بي رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني
آنچه از غم هجران تو بر جان من است
اي نور دل و ديده و جانم، چوني؟
و اي آرزوي هر دو جهانم،چوني؟
من بي لب لعل تو، چنانم كه مپرس
تو بي رخ زرد من، ندانم چوني
اَفغان كردم، بر آن فغانم مي سوخت
خامش كردم، چو خامشانم مي سوخت
از جمله كرانها، برون كرد مرا
رفتم به ميان، در ميانم مي سوخت
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آنرا كه وفا نيست زعالم كم باد
ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد
جز غم، كه هزار آفرين بر غم باد
در عشق توام، نصيحت و پند چه سود؟
زهراب چشيده ام، مرا قند چه سود؟
گويند مرا،كه بند بر پايش نهي
ديوانه دلم است، پا بر بند چه سود؟
من ذره و خورشيد لوامي تو مرا
بيمار غمم، عين دوايي تو مرا
بي بال و پر اندر پي تو مي پرّم
من كَه شده ام، چو كهربايي تو مرا
غم را بر ِ اين گزيده مي بايد كرد
وز چاه ِ طمع بريده مي بايد كرد
خون دل ِمن ريخته مي خواهد يار
اين كار ِ مرا به ديده مي بايد كرد
آبي كه از اين ديده چو خون مي ريزد
خون است، بيا ببين كه چون مي ريزد
پيداست كه خون من چو برداشت كند
دل مي خورد و ديده برون مي ريزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده و شيدا بادا
با هشياري، غصه هر چيز خوريم
چون مست شويم، هر چه بادا بادا
دل در غم عشقت مبتلا خواهم كرد
جان را سپر تير بلا خواهم كرد
عمري كه نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل، غذا خواهم كرد
از بس كه برآورد غمتْ آه از من
ترسم كه شود به كامْ بدخواه از من
دردا! كه هجران تو اي جان ِ جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا كار افتاد
بيچاره دلم، در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار كه اين بار افتاد
سوداي تو را به ناله اي بس باشد
و از گوش تو را ترانه اي بس باشد
در كشتن ما چه ميزني كاين دلِ خار
ما را سر تازيانه اي بس باشد
ما كار و دكان و پيشه را سوخته ايم
شعر و غزل و دوبيتي آموخته ايم
در عشق، كه جان و دل و ديده ي ماست
جان و دل و ديده، هر سه را سوخته ايم
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
این شمع در حال خاموش شدن است. ولی این صدا خاموش نخواهد شد. این صدا، صدای زندگی مسالمت آمیز، تحمل دیگری، عشق به انسانیت، ایثار برای مردم، حقیقت طلبی، آزادیخواهی، دموکراسی خواهی، احترام گذاردن به مخالفان، پذیرش سبکهای مختلف زندگی، تفکیک دولت از جامعهی مدنی، تفکیک سپهر خصوصی از سپهر عمومی، تمایزِ نهاد دین از نهاد دولت، برابری تمامی انسانها، عقلانیت، فدرالیسم در چارچوب ایران دموکرات، نفی خشونت و... است.
این شمع در حال خاموش شدن است امّا این صدا، صداهای بلندتری به دنبال خواهد آورد:
شب با تابوت سیاه،
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان هست
ستم با مرد خواهد کرد نامرد
از امروز می خواهم در این وبلاگ٬ شعرها و نوشته هایی از دیگران و خودم بنویسم که حرفهای آشنایی برای بیشتر دلهاست.
پس به امید خدا ... .
